|
.: س :. دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی : دوستت دارم!
| ||
|
من میز ُمیچینم،تُ هم سیبُ با تُ خیالم از خدا تخته حوّا بیا سیبُ تعارف کن کی گفته که آدم شدن سخته؟
با تُ برای من دیگه جایی زیباتر از عمق ِ جهنم نیس حوّای ِ من اونی که از دستت سیبُ نگیره دیگه آدم نیس
تُ اومدی دریا بشی با من من اومدم تا با تُ دریا شَم عاشق شدم تا عاشقم باشی عاشق شدی، تا عاشقت باشم
تقویم ِ شمسی رُ بگیر از من خورشید ِ من از تُ طلوع میشه بیزارم از تقویم ِ میلادی تاریخ ِ من با تُ شروع میشه
ای کاش می شد اسم ِ تُ توی ِ سرتاسر ِ تقویم ِ من باشه ای کاش می شد این کویر ِ خشک تنها یه لحظه شکل ِ دریا شِه
تُ اومدی دریا بشی با من من اومدم تا با تُ دریا شَم عاشق شدم تا عاشقم باشی عاشق شدی، تا عاشقت باشم
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 12:0 ] [ میلاد شهبازی ]
باد می آمد و در کلبه دری می رقصید خاک در هلهله ی کوزه گری می رقصید پشت ِ آن تپه ی تاریک، کمی مانده به روز مثل ِ دیوانه،شبیه ت پسری می رقصید در فرا وسعت ِ مرموز ِ میان ِ شب و روز موی ِ جو گندمی ِ دردسری می رقصید زنی از طایفه ی شهوتی آفریقایی روی ِ غم نامه ی مرد ِ دمـَری می رقصید چرخ می زد هیجان در هیجان در هیجان و پیاپی و پیاپی کمری می رقصید باد نی می زد و دف، وقت ِ هبوطی ابدی و خدایی به عزای ِ بشری می رقصید و تو تنها شبح ِ مانده به جا در باران روی ِ قلبت هیجان ِ سفری می رقصید دور می شد من ِ مبهم، توی ِ مبهم در باد کلبه می سوخت ولی باز دری می رقصید
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 12:42 ] [ میلاد شهبازی ]
نه در آخر، که از آغاز فریبم دادی با سکوتی پُر از آواز فریبم دادی
تو زلیخایی و من یوسفم اما افسوس با همین روسری ِ باز فریبم دادی
تو قفس بودی و من بال و پَرَت می دیدم به هوای ِ پر ِ پرواز فریبم دادی
پُشت ِ هر توبه ی من باز نشستی پیشم با کمی عشوه، کمی ناز فریبم دادی
مثل ِ قرآن ِ سرِ نیزه و یارانِ علی بوسه بر لب زدی و باز فریبم دادی
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 13:32 ] [ میلاد شهبازی ]
باید که حساب ِ خویش را بگذارم
بر پوست ِ گرگ، میش را بگذارم مـِن بعد اگر گره به کـــــارم افتاد بـاید دو سه ماه ، ریش را بگذارم [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:40 ] [ میلاد شهبازی ]
محبتت را به پای ِ احتیاجت، صداقتت را به پای ِ سادگی ات، سکوتت را به پای ِ نفهمیدن ات، وفاداری ات را به پای ِ بی کسی ات و نگرانی ات را به پای ِ تنهایی ات می گذارند و آنقدر تکرارش می کنند تا خودت هم باورت شود که محتاج و ساده و نفهم و بی کس و تنهایی. *** یه مدته که از همه بدم میاد، نه تلقینه و نه تظاهر و نه فیلم و نه جلب توجه، فقط از همه ی دنیا بدم میاد، هیچ کس رو بیشتر از ده دقیقه نمیتونم تحمل کنم.با هر کسی که حرف میزنم، بعد از چند دقیقه دوس دارم با مُشت بزنم توی دهنش. با همه ی دوستام قطع رابطه کردم،حتی اونایی که قبلا توی جمعشون احساس خوبی داشتم، حالا حوصله م رو سر می برن، تلویزیون و فیلم و همه ی اینا رو هم خیلی وقته از زندگیم حذف کردم، توی خونه هم نمیتونم با بقیه کنار بیام و مُدام می پرم به این و اون. دوس دارم هر چه زودتر جدا شم و برم جایی که تنها باشم تا لا اقل اعصاب دیگران رو به هم نریزم. امروز با یه نفر صحبت میکردم، آخرش گفت: تا امروز فکر میکردم داری فیلم بازی میکنی و تظاهر میکنی اما مثل اینکه واقعا...! توی دلم گفتم: اصلن (اصلا") چه فرقی میکنه که تو در مورد ِ من چه فکری می کنی؟! اصلن کی از تو خواست در مورد من فکر کنی تا چه برسه به اینکه اظهار نظر کنی؟ اصلن مگه عمل ِ اندیشیدن (به معنایی که فیسلوف بزرگ اگزیستانسیالیم، هایدگر از اون یاد میکنه ) توی کله ی مردم ِ ما اتفاق می افته؟ بارها اینو گفتم که ما اسم ِ تصاویر ذهنی و توهمات و تخیلاتمون رو میذاریم ((فکر)) و یه جوری با اعتماد به نفس حرف می زنیم که انگار دانای ِ کل هستیم. کاش می شد برم جایی که هیچ کس رو نشناسم و هیچ کس هم من رو نشناسه. فقط تنها باشم.تنها تنها تنها. کسایی که درد آدم رو نمیدونن یه جور مایه ی عذابن، کسایی هم که میدونن با زخم زبوناشون یه جور دیگه. کسی هم غصه با من نیس --- نه یک هم دل، نه یک هم دم همه زخـــــــــــم ِ زبوناشون --- یـــه دردی شــد روی ِ دردم همه ش میخوام خودم رو بالا بیارم.تهوع ِ روحی دارم.تنهایی بهترین چیزیه که آرومم می کنه، دوس دارم یه مدت طولانی از همه دور باشم.تنهای ِ تنها.تنهایِ تنها. از هستی ِ یک غریبه این می مانَد یک چهره و صد هزار چین می مانَد آنقدر غریبه ام که بعد از مرگم عمری جسدم روی ِ زمین می مانَد
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 20:32 ] [ میلاد شهبازی ]
بر مُهر سَرَم را که چنین می کوبم
کِی از سر ِ ایمان و یقین می کوبم! دستم به خدا نمی رسد؛ باور کن - از غصّه سَرَم را به زمین می کوبم. [ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 2:52 ] [ میلاد شهبازی ]
سلام
قبل از اینکه این هفته شعری بنویسم لازمه که از سردبیر هفته نامه ی ((اقتصاد لرستان))، دوست عزیزم ،جناب آقای تاجمهر، به خاطر چاپ ِ بدون سانسور ِ غزلی که توی ِ پُست ِ قبلی روی ِ وبلاگ گذاشته بودم،تشکر کنم. اما غزلی تازه: (( امشب هوای منبر و فتوا به سر زده))
طاقت ندارم اینکه تو مال ِ کسی شوی ای آسمان ِ من، پر و بال ِ کسی شوی
ای میوه ی رسیده ی باغِ امید ِ من روزی مباد، میوه ی کال ِ کسی شوی
آری، تمام ِ خواب و خیالم همین شده ترس از همینکه خواب و خیال ِ کسی شوی
آتش زدم به دفتر ِ حافظ - غزل غزل - از ترس ِ اینکه معنی ِ فال ِ کسی شوی
ای قرصِ ماهِ کاملِ شب هایِ روشنم می ترسم از شبی که هِلالِ کسی شوی
امشب هوای ِ منبر و فتوا به سر زده: ((جز من نمی شود تو حَلالِ کسی شوی))
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 3:16 ] [ میلاد شهبازی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||